صفحه‌ی اصلی | »

اندر حکایت وفاداری در ترجمه

گفتگویی با مایکل هنری هایم

لوئیز استاین‌من

مقالۀ زیر از بخش فرهنگی روزنامۀ لس‌آنجلس تایمز، به تاریخ 30 سپتامبر 2001 برگرفته شده است؛ یعنی سه هفته‌ای پس از وقایع 11 سپتامبر،  و از این رو اشاره‌هایی به مسائل افغانستان در آن دیده می‌شود.

این ترجمه یک بار در شمارۀ هفدهم "نامۀ کانون نویسندگان ایران در تبعید" (بهمن 1382 ) با عنوانی متفاوت چاپ شده است.

مایکل هنری هایم

دنیایی را در ذهن مجسم کنید عاری از محاسن و مزایای ترجمه؛ یعنی دنیایی که در آن مجبورید انجیل‌ها را به یونانی بخوانید و صد سال تنهایی ِ مارکز را به اسپانیایی و دوزخ ِ دانته را به ایتالیایی و محاکمۀ کافکا را به آلمانی. اگر امروز یک ادب‌دوست ِ آمریکایی بخواهد داستانی از یک نویسندۀ افغانی بخواند، بی‌آنکه با زبان‌های دری یا پشتو آشنایی داشته باشد، در وضعی قرار خواهد داشت که گویی در دنیایی زندگی می‌کند عاری از هنر ترجمه، زیرا هیچ داستانی از ادبیات افغانی در کتابخانه‌ها یا کتابفروشی‌های ایالات متحده یافت نمی‌شود. هیچیک از آثار ادبی افغانستان تاکنون به انگلیسی ترجمه نشده است، و این را سلیمان ولی احمدی می‌گوید که سردبیر یک مجلۀ ادبی/فرهنگی/تاریخی ِ افغانی در آمریکا ست و معتقد است که چنین کاری به این زودی‌ها هم میسر نخواهد شد. مایکل هنری هایم ، یکی از مترجمان برجستۀ آثار ادبی به زبان انگلیسی، می‌گوید: « در وضعیت امروز، همه یکباره علاقه‌مند به این شده‌ایم که هر چه بیشتر دربارۀ افغانستان آگاهی پیدا کنیم، و تازه دریافته‌ایم که چقدر کم می‌دانیم. به اندازۀ کافی مترجم تربیت نکرده‌ایم، و ممکن است ده سالی طول بکشد تا مترجمان ماهر و قابلی به عرصه برسند که بتوانند آثاری را از دری یا پشتو به انگلیسی ترجمه کنند» و از این می‌ترسد که دولت آمریکا به راه‌حل‌های فوری متوسل بشود: « یک دستگاه دولتی لابد عده‌ای را به مدارس زبان خواهد فرستاد و این عده از کلاس اول زبان عربی شروع می‌کنند، و طولی نمی‌کشد که محققان و متخصصان آنی پیدا خواهیم کرد. اما این کار، فقط یک واکنش است و نه جریان یافتن دائمی دانش و معرفت.» هایم، که از 1986 ریاست بخش زبان‌ها و ادبیات اسلاوی دانشگاه یو.سی.ال.ای (لس آنجلس) را بر عهده دارد، زمانۀ دیگری را به خاطر می‌آورد که رویدادهای داغ سیاسی، سبب‌ساز علاقۀ همگان به فرهنگ‌های خارجی شده بودند: «21 اوت 1968 ، یعنی اشغال چکسلواکی به وسیلۀ نیروهای شوروی... همه می‌خواستند با ادبیات چک آشنا بشوند.» درست برعکس، پس از سقوط دیوار برلین، کنجکاوی همگان نسبت به زبان‌های اسلاوی فروکش کرده است. هایم می‌گوید: «همینکه کشوری از دایرۀ اخبار روز خارج می‌شود، علاقۀ عام به فرهنگ و ادب آن کشور هم کاستی می‌گیرد. روسیه دیگر آن امپراتوری شیطانی نیست، بلکه کشوری است که در آیندۀ نه چندان دوریکی از کشورهای جهان سوم خواهد بود. حالا عدۀ کمتری از دانشجویان به آموختن زبان روسی روی می‌آورند، چرا که بورس‌های کمتری در این زمینه عرضه می‌شود و تعداد مشاغل هم کاهش یافته است. وزارت خارجه نیز به اندازۀ سابق، مترجم روسی استخدام نمی‌کند.» و سپس با آهی از سر دلسردی می‌افزاید: «حال آنکه من فکر می‌کنم ما که یک کشور 250 میلیونی هستیم، ثروت کافی در اختیار داریم که از عهدۀ مخارج تحصیل کارشناسان فرهنگ‌های دیگر بر‌آییم.» مایکل هنری هایم، متولد 1943 ، سی و چند سالی است به کار ترجمه اشتغال دارد. او نخست همراه با گریگوری راباسا ، مترجم برجستۀ صد سال تنهایی به انگلیسی، در دانشگاه کلمبیا (نیویورک) به تحصیل پرداخت، و دکترای خود را در رشتۀ زبان‌های اسلاوی از هاروارد دریافت کرد. از جملۀ آثار فوق‌العادۀ او می‌توان دو رمان مشهور میلان کوندرا را نام برد که از زبان چک به انگلیسی گردانده است، یعنی سبکی تحمل‌ناپذیر هستی و کتاب خنده و فراموشی، و همچنین در جستجوی کودک اندوه اثر واسیلی آکسیونوف از روسی، دائرة‌المعارف مردگان اثر دانیلو کیش از زبان صربی، و قرن من آخرین رمان گونتر گراس، برندۀ جایزۀ نوبل، از آلمانی، و نیز مرگ در ونیز توماس مان از آلمانی. او به شش زبان خارجی تسلط کامل دارد: چک، فرانسه، آلمانی، ایتالیایی، روسی و صربو-کروآت؛ و پنج زبان دیگر را نیز در حد خواندن می‌داند ( دانمارکی، مجار، لاتین، اسلوواکی و اسپانیایی). وقتی که از نخستین ترجمه‌اش پرسیدم گل از گلش شکفت: « نامه‌های چخوف اولین کتابی بود که ترجمه کردم. فکر نمی‌کنم هیچ مترجم جوان دیگری به اندازۀ من شانس آورده باشد.» هایم با اینکه به این گفتگو تن داده است، فکر نمی‌کند عدۀ زیادی به مقولۀ ترجمه علاقه داشته باشند، و می‌گوید: «به وضع کلی بازار ترجمه مشکوک هستم. دوستی یک بار نکتۀ جالبی را عنوان کرد و گفت در هر کشوری یک گروه سه هزار نفری می‌توان یافت که به مطالعۀ کتاب‌های خوب – یعنی کتاب‌های دشوار- علاقه دارند. جمعیت کشور هر قدر هم که باشد، باز همان سه هزار نفر را دارید، و از آنجا که این دوست من هلندی است، 3000 نفر در کشور او گروهی است نسبتاً بزرگ‌تر از 3000 نفر در آمریکا، ولی باز 3000 نفر هستند و نه بیشتر.» همسر هایم ، پریسیلا، در دبیرستان‌ها معلم لاتین و یونانی است، و آنها سال‌هاست در خانه‌ای در محلۀ وست‌وود (لس آنجلس) زندگی می‌کنند. باغچه‌ای هم در حیاط خلوت‌شان دارند که در آن گل و سبزی و گوجه‌فرنگی می‌کارند. هایم به ظاهر میزبان مشکوکی است، اما در مهمان‌نوازی ید طولایی دارد. فنجانی قهوه برایم می‌ریزد و بشقابی پر از گوجه‌فرنگی سرخ رومانیایی در برابرم می‌گذارد، و بعد در صندلی‌اش جا خوش می‌کند. پروانه‌ها در میان گل‌های زیبا و رنگارنگ حیاط در پروازند. هایم بیشتر روزها اگر کلاس نداشته باشد، همینجا در خانه پشت میز تحریرش نشسته و ششدانگ حواسش را متوجه صفحۀ کامپیوتر لپ‌تاپ خود کرده است. دور و بر میزش، قفسه‌ای مملو از آلات و ابزار ترجمه دم دست دارد، از جمله یک فرهنگ روسی چهار جلدی چاپ دهۀ 1930 ، که می‌گوید «خیلی‌ها معتقدند هنوز رو دست ندارد»، یک فرهنگ روسی- انگلیسی آکسفورد، یک فرهنگ اصطلاحات روسی- انگلیسی راندوم هاؤس ، چاپ سوم فرهنگ وبستر، فرهنگ فشردۀ آکسفورد، فرهنگ اصطلاحات انگلیسی لانگ من و فرهنگ معادل‌های رودیل. آثار ادبی ترجمه شده را در کتابخانه‌های بسیاری از کتابخوان‌های آمریکایی می‌توان دید. کتاب مقدس، البته، نمونه‌ای است که همه جا می‌توان یافت. با این حال، عدۀ بسیار کمی از عامۀ مردم با هنر ترجمه آشنایی دارند. ترجمه در واقع هنری است که در «پشت صحنۀ» حیات ادبی هر کشوری رخ می‌دهد. لارنس ونوتی، استاد انگلیسی دانشگاه تمپل ( پنسیلوانیا) در کتاب بحث‌انگیزش رسوایی‌های ترجمه – چاپ 1998 – گفته است: «ترجمه علاوه بر اینکه تألیف بشمار نمی‌رود، از سوی قانون حق مؤلف هم به رسمیت شناخته نمی‌شود، دانشگاهیان قبیح‌اش می‌دانند، ناشران و شرکت‌های بزرگ و دولت‌ها و سازمان‌های مذهبی هم از آن سوءاستفاده می‌کنند.» ناقدان ادبی، اغلب، به هنگام نقد یک کتاب، به ترجمه بودن آن اشاره‌ای نمی‌کنند، و این یک بار موجب گلایه نامۀ مفصلی شد از سوی نویسندۀ نامدار معاصر، جویس کارول اوتس به روزنامۀ نیویورک تایمز: «عده‌ای فکر می‌کنند کتاب‌های خارجی به واسطۀ یک فرایند مرموز شیمیائی و بدون دخالت دست مترجمان توانا به انگلیسی برگردانده می‌شوند، درست مثل آن گروه همکیش‌شان که معتقدند بازیگران فیلم‌های سینمایی برای بر زبان آوردن جمله‌هایشان در برابر دوربین، از هنر خودشان مایه می‌گذارند و نه از متنی که توسط یک فیلمنامه‌نویس فراهم آمده است.» گمان عام بر آن است که مترجم بایستی نامرئی بماند و تنها به نقل مطلب بپردازد. اما جناب هایم معتقد است که: «امروزه یک نظریۀ تازۀ پُست مدرن در این زمینه رواج یافته است که می‌گوید مترجم خود اثری تازه می‌آفریند؛ و من با این حرف مخالفم. صد البته بنده هم عقیده دارم که کار مترجم نوعی آفرینش ادبی است، اما گمان نمی‌کنم بتوان ترجمه را یک اثر تازه به حساب آورد. من شخصاً میل دارم تا حد امکان همان اثری را در زبان انگیسی بازآفرینی کنم که نویسنده به زبان خود نوشته است.» اما وقتی از او می‌پرسم که آفرینش همان اثر آیا اصولاً امکانپذیر است، لبخندی از سر شکیبایی بر لب می‌آورد و می‌گوید: «عرض کردم در حد امکان !» از آنجا که کار ِ هایم یافتن عبارت‌های درست برای نقل مطالب دیگران است، خود نیز به هنگام تکلم، کلماتی دقیق به کار می‌برد: «می‌توان انتظار داشت که یک ترجمۀ خوب، امکان یک بحث هوشمندانه را میان دو نفر فراهم آورد که یکی اثر را به زبان اصلی و دیگری ترجمه‌اش را خوانده باشد. به گمان من، این نهایت امیدی است که می‌توان داشت. کسی که ترجمۀ انگلیسی متنی را می‌خواند، بایستی به این باور برسد که – با وجود وقوف به متن انگلیسی‌یی که در برابر دارد- در واقع مشغول مطالعۀ اثری است به زبان فرانسه یا ژاپنی. و معمای اصلی همین جاست. شاید بتوان آن را حیله‌گری خواند، یا حتی حقه‌بازی! اما به نظر من امکانپذیر است.» عده‌ای هم بر این گمان‌اند که فرهنگ‌های مختلف چندان متفاوت‌ هستند که ترجمه هرگز نمی‌تواند رونوشت برابر اصل باشد. مثلاً اگر به یک آمریکایی بگویید "نان"، بسته‌ای نان مکعب مستطیل بسته‌بندی شده در یک پاکت نایلونی را در نظر مجسم می‌سازد که پیشاپیش هم به صورت برش‌هایی برابر در آورده شده است، اما اگر به یک فرانسوی بگویید "نان"، یک باگت دراز و برشته و داغ را در نظرش مجسم ساخته‌اید. ضرب‌المثل معروف و متداول دربارۀ ترجمه - (لاتین) - دقیقاً یعنی "مترجم، خائن است." جان کلام آنکه مترجم "بی‌وفا" است. باربارا جانسون در رساله‌ای به نام وفاداری به مفهوم فلسفی آن (1985 ) تمثیل شایسته‌تری به دست داده است: « مترجم نه یک همسر مطیع، بلکه همانند یک فرد دوهمسرۀ وظیفه‌شناس است که هم به یک زبان مادری وفادار است و هم به یک زبان خارجی.» مایکل هنری هایم معمولاً موقعی به یک اثر ادبی جذب می‌شود که نویسنده شیوه‌ای جالب و ابتکاری در زبان به کار برده باشد: « امکان ندارد بتوانم اثری را ترجمه کنم که با عقاید من در تضاد باشد، حال هر قدر هم که از نظر زبانی یک اثر خارق‌العاده بشمار برود. با این وجود، دست به ترجمۀ آثار نویسندگانی هم زده‌ام که نظراتشان صد در صد مورد قبول من نبوده است.» و بی‌درنگ میلان کوندرا را مثال می‌زند: « زبان کوندرا بسیار بکر و تازه است، و به همین دلیل مرا جذب خود ساخت. ایده‌های او هم برایم جالب بود، با اینکه با همۀ آنها موافق نبودم. اما هنر کوندرا در آن بود که شیوه‌هایی چند باب نمود که آن موقع برای خوانندگانش کاملاً تازگی داشتند.» هایم هنگام بحث دربارۀ کوندرا، که معمولاً روابطی تلاطم‌آمیز با مترجمان خود دارد، نوعی حالت دیپلماتیک به خود می‌گیرد. کیلب کرین در مقاله‌ای در مجلۀ لینگوآ فرانکا (اکتبر 1999 ) از پیکار بی‌امان کوندرا بر علیه "ترجمه‌های بی‌وفا" سخن می‌گوید و جزئیاتی از این مبارزۀ ده-پانزده ساله را ردیف می‌کند. عده‌ای از نام‌آوران جهان ادب، این جهاد را – که شامل احکام سنگینی علیه مترجمان آثار او و از جمله هایم بوده است – نوعی وسواس قلمداد کرده‌اند. کوندرا در مقام دفاع از خود، پاسخ داده است: «آیا این یک وسواس بی‌مورد است؟ به هیچ وجه! کتاب‌های من در قالب ترجمه، زندگی دیگری داشته‌اند. این ترجمه‌ها خوانده شده ، نقد شده، قضاوت شده، و در نتیجه پذیرفته یا رد شده‌اند. پس من چطور می‌توانستم در قبال آنها بی‌تفاوت بمانم؟» اما گونتر گراس نمونه‌ای است کاملاً متفاوت در زمینۀ رابطۀ نویسنده و مترجم. مثلاً برای رمان قرن من (1999 ) گراس پانزده تن از مترجمانش را از کشورهای مختلف به دفتر ناشرش در گوتینگن (آلمان) دعوت کرد، و به مدت سه روز، و روزی 15 ساعت، سمیناری برای آنها برگذار نمود، و طی این سمینار، به نقل از هایم: «به ما می‌گفت چه چیزهایی در ذهن خود داشته است، و حتی از ما نظر می‌خواست، زیرا هنگامی که ما کار ترجمه را شروع کردیم، نوشتن رمان هنوز به پایان نرسیده بود.» و مجادله‌ای طولانی را به خاطر می‌آورد بین گراس و مترجم دانمارکی دربارۀ قیام کارگران برلین شرقی در 1953 ، که گویا در نهایت « به نفع گراس ختم شد». هایم پنج شش سالی است که به ترجمۀ خاطرات کورنی چوکووسکی از زبان روسی است: « چوکووسکی نویسندۀ داستان‌های کودکان، منتقد و مترجم زبردستی نیز بود، و این کتاب او مجموعه‌ای است که مرا تا حد مرگ می‌ترساند. او مارک تواین را به روسی ترجمه کرده است. او البته بیشتر نویسندگان بزرگ زمانه‌اش، از جمله ایزاک بابل، آنا آخماتووا، و بوریس پاسترناک می‌شناخت و خاطراتش که سال‌های 1901 تا 1969 را در بر می‌گیرد، گواه شگفت‌انگیزی است در مورد تلاش خارق‌العاده‌ای که او در همۀ آن سال‌ها به خرج داد تا انسانی صادق باقی بماند، آنهم در زمانه‌ای که عدم صداقت، لازمۀ بی‌چون و چرای زنده ماندن بود.» پس از پایان این کار، هایم بایستی هر چه زودتر دربارۀ کار بعدی‌اش تصمیم بگیرد: «مسئله‌ای است بس دشوار. برای اینکه نباید کاری را برگزید که انگ شما نیست، زیرا مدتی طولانی بایستی با آن سر کنید.» و پس از مکثی می‌افزاید: «خیلی دلواپسم می‌کند.» و تو گویی به قصد تشدید هر چه بیشتر این دلواپسی، تلفن اتاق کارش زنگ می‌زند. ناشر آمریکایی رمانی است از یک نویسندۀ اروپای شرقی و مشتاق است بداند آیا هایم ترجمۀ این اثر را در نوبت بعدی کارهایش قرار خواهد داد یا نه. هایم خیلی مؤدبانه و دوستانه توضیح می‌دهد که هنوز قادر نیست تعهدی در این زمینه بدهد و به ناشر مربوطه توصیه می‌کند با مترجمان دیگری تماس بگیرد. هایم متأسف است از اینکه کتابخوان‌های آمریکایی میانۀ چندان خوشی با ادبیات ترجمه‌ای ندارند: «ناشری یک بار می‌گفت برخی نویسندگان خارجی که آثارشان در بازار آمریکا عرضه نمی‌شود معتقدند مردم آمریکا چندان علاقه‌ای به آنچه در خارج از مرزهای کشورشان رخ می‌دهد ندارند، و این باعث تأسف است. و می‌گفت که آمریکایی‌ها در حقیقت بسیار هم به مسائل برون مرزی علاقه دارند، اما نکته آن است که دل‌شان نمی‌خواهد این مسائل را از زبان خارجی‌ها بشنوند. در نتیجه ترجیح می‌دهند آثار جیمز کلاول را دربارۀ ژاپن بخوانند تا مثلاً رمان‌هایی از کنزابورو اوئه که جایزۀ نوبل را هم برده است.» هایم معتقد است که بطور کلی واهمۀ عام از هر آنچه نا آشنا است، و بی‌اعتمادی به مترجم، از عواملی هستند که در این گونه گزینش‌ها دخیل‌اند، و می‌گوید معلمان و کتابداران در پیکار بی‌امان فرو ریختن این موانع نقش مهمی دارند: «نقش معلم‌ها آن است که می‌توانند در دورۀ مدرسه به بچه‌ها بیاموزند که هیچ نیازی به این گونه موانع نداریم. و نقش کتابداران (و همچنین کتابفروشان) کمک به علاقه‌مندان است در زمان انتخاب کتاب.» هایم هر دو سال، کارگاهی در رشتۀ ترجمۀ ادبی در یو. سی. ال. ای دایر می‌کند، و با افاده‌ای موجه هم می‌افزاید: «از هر کارگاه، یکی دو مترجم حرفه‌ای بیرون آمده است.» دانشگاه‌های آمریکایی (و از جمله همین یو. سی. ال. ای) تنها یک سال آموزش زبان خارجی دارند، و این به گمان هایم شرم‌آور است: «اگر می‌خواهیم ملت فرهیخته‌ای داشته باشیم، باید مردم را به یادگیری زبان‌های خارجی تشویق کنیم، و تنها در این صورت است که می‌توانیم یک ملت باشعور و آگاه داشته باشیم، و درک کنیم که اصولاً زبان یعنی چه، نه به دلایل عملی، چرا که انگلیسی یک زبان جهانی است. وقتی یک آمریکایی به خارج سفر می‌کند، برای سفارش یک فنجان قهوه نیازی به دانستن زبان اردو ندارد.» او همچنین یادآور می‌شود که عطش آمریکایی‌ها در زمینۀ آثار فرهنگ‌های دیگر، کمتر از سایر کشورهاست. آثار ادبی انگلیسی بیش از بقیۀ آثار کشورهای دیگر به زبان‌های خارجی ترجمه می‌شوند. اما در مقایسه، تعداد آثار ادبی ترجمه شده به انگلیسی بسیار کمتر از آثاری است که به سایر زبان‌ها ترجمه می‌شوند. در آمریکا بخصوص چاپ آثار ترجمه شده به انگیسی، هر چه بیشتر به ناشران دانشگاهی اختصاص یافته است. اما یکی از معدود ناشران آزاد که هنوز به چاپ ترجمه می‌پردازد، انتشاراتی فارار، استراؤس اند ژیرو است. راجر استراؤس که از بنیانگذاران این بنگاه معتبر در نیویورک است عقیده دارد: «هیچ ناشری نمی‌تواند خود را یک ناشر تمام عیار بخواند مگر چاپ و انتشار آثار ادبی خارجی را در دستور کار خود داشته باشد.» هایم اما می‌گوید: «در اینکه ادبیات آمریکا بس درخشان و زنده است هیچ شکی نیست، ولی در عین حال، آثار جالبی نیز در سایر کشورها و به زبان‌های گوناگون نوشته و منتشر می‌شوند که اگر به آنها توجهی نشان ندهیم، در درجۀ اول، به زیان خود ما تمام خواهد شد، و فرهنگ ما ست که از بقیۀ جهان عقب خواهد ماند.»

مطالب مرتبط

چهار شعر از اُسیپ ماندلشتام

هزارپيشه

دربارۀ چارلز بوکوفسکی و رمان «هزارپیشه»

هنر زندگی‌نگاری

لارنس فرلین‌گتی، ملک‌الشعرای سان فرانسیسکو

ناکامی در سفارش ترجمه

یادی از منوچهر آتشی

نامه‌های برشت

گفتگویی با مانوئل پوییگ

هنر ترجمه

هنر ترجمه

داستانی و غیر داستانی (بخش دوم)

داستانی و غیر داستانی

هنر ترجمه

گفتگویی با مانوئل پوییگ

درباره‌ی زیر و بم‌های ترجمه

دیدار با نویسندگان روس در 1945 و 1956

دیدار با نویسندگان روس در 1945 و 1956

دیدار با نویسندگان روس در 1945 و 1956

دیدار با نویسندگان روس در 1945 و 1956

ترک‌بک

آدرس ترک‌بک برای اين مطلب
http://www.malakut.org/cgi-bin/mt33/donbalak.cgi/484

نظرها

از اطلاع رسانی شما سپاسگزارم ولی باز اطلاعات محدود می باشد
با تشکر

dastatan dard nakone kare bas bazorg ua alest.aomedvaram rahe ke dar pesh garafte adme dashte bashd.agar amkan dasht mara dar jarean bgozared mamnon khaham bod,.aen bonead cha karhe degare dar mad nazar darad? metvan az melethae degar ieran(adbeat korde)astafade kard.

نظر بدهيد

(نظر شما پس از تأييد منتشر خواهد شد. نيازی به دوباره فرستادن نظر نيست.)